ديدي گاهي بچه ايي كاري انجام داده كه به گمان خودش كار بدي نبوده اما به ديد بزرگ ترهايش كار نادرستي بوده؟ بعد هي مي خواهد يك حرفي بزند، ترس دارد مبادا بزرگ ترش سرش داد بكشد! آخرش هم مِن و مِن كنان حرف ش را مي زند و بزرگ ترش هم صبوري مي كند، صبوري مي كند، صبوري مي كند، آخر كار چنان هواري سرش مي كشد كه طفلك معصوم لب هايش را ور مي چيند و چشم هايش را پر و خالي مي كند تا مي رود يك گوشه ايي كز مي كند و پُقي مي زند زير گريه!
الآن من دقيقا همان بچه هستم كه مي خواهم يك حرف نه چندان مهمي را بگويم فقط به خاطر اين كه دارد يك گوشه ي ذهن م را خراش مي دهد، اما مي فهمم بزرگ ترم دارد صبوري مي كند، صبوري مي كند، صبوري مي كند و آخرش يك روز چنان سرم داد مي كشد كه ممكن است حتي فرصت لب ور چيدن هم نداشته باشم!

